+ هنوز باورم نشده مهمانی دیشب ، مهمانی عروس شدن نونا بوده !
+ دیشب که گفتی درد آمد
تمام سنگینی دنیا نشست روی حجم بودنم ، دستم را روی شانه ات انداختم با آرزو اینکه دردت کمتر شود و تو بخندی و دنیای من بخندد.
+
نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 14:3 توسط شیرین
|
بنظر کاندینسکی :
رنگ سفید ، مجموع رنگهاست یک احساس سکوت می دهد زیرا همه چیز در آن محو می شود . این رنگ بر ما اثری چون " فقدان صدا " پدید می آورد - درست مشابه به بعضی توقفهای موقت در موسیقی که نشانه پایان یک جمله از آهنگ است ، این رنگ در خود حاوی بینهایت امکانات و رنگی معرف سکوت است نه مرگ . در واقع سفید نماد جوانی و
عدمی است که قبل از هست شدن است .
+
نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 19:16 توسط شیرین
|
تـــــا آب شدم ســـراب دیــدم خـــود را
دریـــا گشــتــم حُــباب دیـــدم خود را
آگـــاه شـــدم غــــفلـــت خـــود را دیـــدم
بــیــدار شــدم بـــخــــواب دیــــدم خود را
منسوب به شیخ ابو سعید ابوالخیر
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 14:41 توسط شیرین
|
فکرش را بکن
صهبا به خاطر یک آف لاین خواهشی سند تو ال . تو دل این زمستون شال و کلاه کرده و رفته میدون انقلاب و مطب دکتر ب رو پیدا کرده به در بسته خورده و شماره تماس دکتر رو پیدا کرده تازه شم زنگ زده از دکتر هم برامون وقت گرفته !
صهبا مرسی عزیز دلم که این همه بی دریغی
مرس که دری رو به رومون وا کردی
مرس بی دریغ
ته نوشت : امثال صهبا که تو این مدت کوتاه کلی در بسته به روم وا کردن زیادند مثل مریم ، عطا و دکتر رضا ...
ادامه دارد
این پست
این بی دریغ بودن ها
و
امید واری به زنده گی و دوستی ها
سپاس
+
نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 20:10 توسط شیرین
|
چه من بخواهم ، چه من نخواهم هر روز شب می شود و هر شب به صبح می رسد . فصل ها تازه می شوند و سال کهنه !
دنیا میگردد و می چرخد . زمان می گذرد . آدمها زندگی می کنند . به دنیا می آیند و می میرند .
چه من بخواهم ، چه من نخواهم دنیا و طبعیت و زندگی تعادلش پا برجاست .
تو این دنیا
من و
تو و خیلی های دیگر مثل ما
صاحب یه خونه و خلوت هستیم .
باید حواسمون باشه گلدونهای خونه رو آب بدیم .
پرده هاشو کنار بزنیم .
همیشه لبخند بزنیم .
گرد و خاک خونه رو بتکونیم و همه چی رو جلا بدیم .
و یادمون باشه کتری رو اجاق گاز قل قل کنه .
و صدای نوا بپیچه توی خونه
برای همین الان ِ هنوز ...
چون چه ما بخواهیم ، چه ما نخواهیم دنیا در حال گذره و با همه سختی ها دل این خونه باید آروم باشه و لبخند بزنه و سوای دنیا توش زنده گی زنده باشه .
برای همین الان ِ امروز ...
ته نوشت : نگران
تم .
+
نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 5:44 توسط شیرین
|
و
توکل بر زنده ای که نمیرد
ته نوشت : مرس هانیه عزیز که از همان اولین روزهای شناختن ات این جمله را برای دل و زنده گی ام نجوا کردی . این روزها قد راست کرده ام برای باورش برای زنده گی لحظه لحظه اش .
+
نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 9:41 توسط شیرین
|
حتما باید فشار خونت بره بالا هجده تا یادت بیفته سنت رفته بالا و نیمه عمر رو رد کردی .
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 19:12 توسط شیرین
|
خیلی وقت است که دیگر آدم ها و آشنایی ها مرا به هیجان نمی آورند .
خیلی وقت است شوق حاصل از آشنایی با یک فرد جدید و صحبت درباره خودمان و دنیایمان و افکارمان مرا به هیجان نیاورده .
خیلی وقت است همه لبخند ها و سلام ها و خوش وقتم گفتن ها عادی تر از عادی شده .
+
نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 13:4 توسط شیرین
|
نمی دانم ساعت چاهار صبح چه حجم اندوهی بر بابا می گذشت .
بیش از حد تصویرم گریه کرده بود . خسته و منگ ِ گریه بود اما می خندید .
گفت برایش نسکافه آماده کنم .
چند دست لباس را ردیف کرده بود . یک به یک می پوشیدشان و می گفت کدام بهتر است برای مراسم خاک سپاری ؟!! تماشایش می کردم و هیچ نداشتم که بگویم .
بعد شروع کرد به سوا کردن لباس های برای اسماعیل آقا
دانه دانه
با وسواس
...
لباس های اسماعیل را که جدا کرد
راضی شد که لباس سیاهش را اتو کنم و همان ها را بپوشد .
های مرد
های مرد
تـــنــــهـا نشی
.
.
.
+
نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت 19:37 توسط شیرین
|
گفتمش بیا مــاه پـــیـــشــــانـــــــــو * پیمون ببندیم
جون جونم آی جون جونم
گفت باشه ولی قول بده که دائم بخـــنـدیــــم
جون جونم آی جون جونم
.
.
.
* خواننده : دریا دادور
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 21:39 توسط شیرین
|
Film Credits
Artist : Ólafur Arnalds
Album : living room
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 15:11 توسط شیرین
|
به زیر سقف این خونه
منم
مثل
تو
مـــــهـــــمونـــــم
منم مثل تو می دونم تو این خونه نمـــی مــــونــــــم ...
رها اعتمادی
+
نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 1:12 توسط شیرین
|
در حیطه ازدواج بسی ملایم و متعادل می بودم و می باشم ، خیال می کردم همه چیز با یک لبخند حل می شود
اما زهــــــــــــی خیال باطل
انگار من هم از قانون مثل هـــمـــه بودن مستثنی نیستم و هفت خوان رستم ِ رسم و رسوم و ناز و نازکشی خانواده و خاندانمان را باید به دوش بکشم آن هم از نوع اساسی !
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 14:32 توسط شیرین
|
دلتنگم
دلتنگ
یک نگاه
و
یک خیال
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 22:51 توسط شیرین
|
سرودِ پنجم سرودِ آشناییهای ژرفتر است.
سرودِ اندُهگزاریهای من است و
اندوهگساریِ او.
نیز
این
سرودِ سپاسی دیگر است
سرودِ ستایشی دیگر:
ستایشِ دستی که مضرابش نوازشیست
و هر تارِ جانِ مرا به سرودی تازه مینوازد [و این سخن چه قدیمیست!].
دستی که همچون کودکی
گرم است
و رقصِ شکوهمندیها را
در کشیدگیِ سرْانگشتانِ خویش
ترجمه میکند.
آن لبان
از آن پیشتر که بگوید
شنیدنیست.
آن دستها
بیش از آنکه گیرنده باشد
میبخشد.
آن چشمها
پیش از آنکه نگاهی باشد
تماشاییست.
و این
پاسداشتِ آن سرودِ بزرگ است
که ویرانه را
به نبردِ با ویرانی به پای میدارد.
لبی
دستی و چشمی
قلبی که زیبایی را
در این گورستانِ خدایان
به سانِ مذهبی
تعلیم میکند.
امیدی
پاکی و ایمانی
زنی
که نان و رختش را
در این قربانگاهِ بیعدالت
برخیِ محکومی میکند که منم.
شاملو
دفتر آیدا در آینه
سرود ِ پنجم
1
+
نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت 15:1 توسط شیرین
|